توسط مسیح علی نژاد • تیر ۲۸, ۱۳۸۷

دهانم، دهانم ، دهانم عجیب حقیر است ورنه به پهنای همه دره های عالم می گشودمش تا گوش عالم کر شود از هواری که بر سر نمی دانم چه کسی دارم . ما چه مردم تنهایی هستیم … چه ملت بی پناهی هستیم …ما را چه شده که یک مرگ چنین ویرانگری می کند در خانه بی نورمان. کسی می داند ملت مرا چه شده که دلبری هیچ دولتی آرامش نمی کند و همه امیدش به دو سه چند محبوب مهجور و غریب افتاده است که خشی کوچک بر صورتشان کافیست تا خیال جمعی برای همیشه بیمار شود.
به نان شب هم اگر گرسنه باشیم ، صدای خسرو را می خواهیم، نای نشستن از درد و دویدنهای کار و کار را هم نداشته باشیم باز چهره زار حسین پناهی را میخواهیم. مادر کنار دستمان هم نشسته باشد باز دلتنگ علی حاتمی هستیم .به هزار کار ناکرده مان پریشان باشیم باز پشیمان ناخوانده های قیصر و شاملو هستیم و با آتش بدون دود نادر ابراهیمی خانه سرد خویش گرم می کنیم.
بورقانی که مرد در غربت بودم و سر به دیوار همسایه کوفتن دلم آرام نمینکرد. باز کودکی کردم، به بهنود زنگ زدم و با بغض گفتم: ” چه ملت بیپناهی هستیم . کسی از ما که میمیرد زود احساس یتیمی میکنیم. مبادا زود بمیری. “
امروز می خواستم به رضا کیانیان زنگ بزنم همین را بگویم. کاش زود نمیرند . اینها که می گویم خدا نیستند و ادعای نمایندگیخدا را هم ندارند تا عین نمایندگان خیالی خدا عمر دراز داشته باشند در فلان مجلس و فلان شورا. مرده شور این ذهن مسموم مرا ببرد که همه چیز را قیاس مع الفارق می کند با فضای سیاسی و نا خودآگاه دلم می گیرد از عمر کوتاه هنرمندان در برابر عمر بلند سیاستمداران . من نمی گویم همین فردا باید جنتی نباشد یا چه می دانم مشکینی چرا چند ساله شد و خبرگان چرا عمری به بلندای عمر همه یاران رفته ما دارد اما ته دلم می گیرد از زودمرگی و زردی صورت دردمند تنها دلخوشیهای یک ملت دل گرفته که نمیداند کجا باید شادی کند و کجا باید سفره غم بگستراند که در این سالها برای هر دوی این پدیده ناب هزار توی قانون را باید درید و باز هم به هیچ جا نرسید. ما ملت بی پناهی هستیم که تنها تکیه گاههای مان زود پیر میشوند و زود می میرند و ما با هر مرگ تکیده تر و تکیدهتر می شویم. شادیمان راکه سالهاست از ما گرفتهاند و هر روز در کوی و برزن بر فرق سرمان میکوبند که چه بپوشیم و چه گوش کنیم و چگونه بخوانیم و چگونه راه برویم و چه و چه ..پس همین چند دلخوشی ساده را هم که از ملت ما بگیرند دیگر چه باقی میماند از ما که دلمان “عجیب گرفته است” این سالها ؟
چشمم ماسیده به به این ماسماسک دیجیتالی و مرثیه همه یاران مردی که صدای خودش بهترین مرثیه برای نبودن اش هست را مزه مزه می کنم .انگار روز مرگ خسروی خوبان است که ملتی چنین ناشکیبایی می کند در سوگش. مردی که زنگ و خش صدایش مرحم دل زخمی ما ناصبوران بود و چه دلها که از نسل بی قرار من نبرد …من باز دور از خانه نشسته ام و سر به دیوار همسایه کوفتن آرامم نمی کند. احساس بیپناهی میکنم حتی اگر تمام روزم پر از صدا و تصویر خسروی یک ملت خسته شود.
در خانواده کوچک ما از همه دل آزرده تر و ضعیف تر و رنج دیده تر شاید منم که وقتی کسی می میرد همه نگران اند تا خبرش را به من بدهند و من همیشه بی قرار ترم در همه مرگ ها با آن که خود از مرگ هیچ هراسی ندارم و همیشه آماده ام برای این سفر ناگزیر . به گمانم این حکایت جامعه امروز ایران است. جامعه ما رنجیده تر از جوامع دیگر است که چنین بر سر می کوبد و دلش له می شود از رفتن عزیزی.
من آنقدر ها ناامید نیستم که اگر بودم قطعا دست از نوشتن آن هم در روزنامه هایی که می دانم مخاطب دیگر حوصله اش را ندارد بر می داشتم اما کسی اگر پاسخ این پرسش را دارد یاری کند.
نمی دانم مرگ تلخ است یا زندگی این روزهای ملت ما ؟ ما برای خسرو می گرییم یا برای خستگی های خویش؟ برای مرگ هنر مند مویه میکنیم یا برای بی پناهی و تنهایی بزرگ خویش که تنها پناهش انگار هنرمندان شده اند و دلبری هیچ دولتی آراممان نمی کند.
ساعت 11:36
.:.